چال ناقاره چی! چال! چال! چال!

خانه ام هنوز اینترنت ندارد. میز و صندلی  و … هم ندارد. باید یک کار کوچک برای مقاله ام انجام بدهم و آمده ام استارباکس محله. کلا رابطه ام با کار در قهوه خانه خوب است. کارم را انجام می دهم و به خانم و آقای قهوه چی نگاه می کنم که چطور با هم گپ می زنند و با مشتری ها بگو بخند می کنند. خیلی وقت ها سر از این خوشی و خوش اخلاقی این آدمها در نمی آورم. چقدر ما همیشه اخم داریم و اینها همیشه لبخند. شاید مهم ترین فرقمان این باشد که حتی اگر اینجا قهوه چی هم باشی، و طبعا درآمد خوبی هم نداشته باشی، فکر نمی کنی که در چرخه ای که خودت انتخاب نکرده ای گیر افتاده ای. حس توانستن، آدم را امیدوار نگه می دارد و آدم امیدوار هم می تواند بخندد.

کارهایم این هفته خوب پیش رفته است. میم آمده پیشم. برایم ماشین خریده است و دنبال وسایل خانه است. چیز زیادی لازم ندارم. در حد یک میز و صندلی که بتوانم بعد از کار روی درس و مشقم کار کنم. فردا که میم برگردد و همخانه ای ام برسد، تازه زندگی جدید شروع می شود.

یک هفته است که رفته ام سر کار. قبول دارم که دانشجوی دکترا هستم و دانشگاهم هم خیلی معتبر است، ولی کسانی هم که همکارم هستند هم خیلی رزومه خوبی دارند. دکترای مکانیک از برکلی و میشیگان. برای همین این چیزی که می خواهم بگویم ربطی به مدرک و دانشگاه من ندارد و به نظرم بخشی از فرهنگ کار در امریکاست.

من بیشتر از چهار سال در ایران رفته ام سر کار. یک بار با مدرک لیسانس و یک بار هم فوق لیسانس. مدرکم هم معتبر بود. کار اولم کوتاه مدت بود ولی در شرکت  دومی حدود سه سال ماندم. در طول این سه سال، با این که کارم خیلی خوب بود و کارهایی بهم سپرده می شد که پیچیده و جدید بودند، سه سال طول کشید که اعتماد رییسم را به دست بیاورم. اولین جلسه کاری که رفتم ماه ها بعد از شروع کار بود.

در این یک هفته مرا در همه کارها و جلساتشان دخالت داده اند. رییسم بهم گفت که انتظار نداشته باشم که از حرفهایی که می زنند سر دربیاورم و فقط هدف این است که با اصطلاحات و مسایلشان آشنا شوم. فعلا که خیلی حس خوبی دارد.

هر روز تکه ای از ما گم می شود …

میم به طور قابل ملاحظه ای تلاش می کند که این چند روز باقی مانده را بیشتر پیش هم باشیم. همین که تلاش می کند کلی حس خوبی دارد. یک هفته دیگر برای سه ماه می روم. این چند وقت چند تا جمله هم با هم حرف درست و حسابی زده ایم. منظورم این است که هر کسی کجاست و چه حسی دارد. خوب بود که بدانم آن حسی که من دارم را او هم نسبت به خودش دارد و فکر می کند که درستش این نیست.

از اینها که بگذریم، هنوز احساس هایی دارم که جایی چالشان کرده ام. ذهنم هم مدام الگوریتم های اخلاقی مورد قبولش را عوض می کند. مثل این که تصویب کرده که می توان با کسی خوابید و فقط به او حس دوستی و علاقه داشت. می توان آغوش امنی داشت و مدام به این فکر کرد که چرا چیزی گم شده و تکه ها به هم چفت نمی شوند. می توان فقط جایی در رابطه ماند و مدام فکر کرد که شاید این هم بگذرد. می توان سی و چند ساله بود و فکر کرد که هنوز چقدر وقت هست در زندگی و لازم نیست برای چیزی عجله کرد… می توان به آدمها نگاه کرد و فکر کرد که آیا آنها هم مثل من نمی دانند چه کار می کنند؟

خنده دار است، نیست؟

یک جورهایی در حالتی ام که مدام دنبال بهانه ام. دیشب بعد از کنسرت میم برگشت سرکارش و من دوباره بهم ریختم. یک جایی هم که خواننده داشت درباره معنی زندگی و عشق و این چیزها می خواند و چقدر هم خوب می خواند، میم دستم را فشار داده بود. قبلش فکر می کردم که چه مثل غریبه ها کنارش نشسته ام. آن لحظه که دستم را فشار داد هم به مضحک بودن این چیزی که داشت اجرا می شد فکر می کردم. کدام عشق؟ چندین سال یکی را می پرستی و بعد همه چیز دود می شود و به هوا می رود؟ آنوقت چی؟ باید دوباره صبر کنی که هرمونهای احمقانه ات برای یکی دیگر فوران کند. آن یکی دیگر هم مثل همین یکی. اگر می توانستم بدانم که بعد ده سال و در چهل سالگی، این بار میم یا هر کس دیگری احساس الان من را نداشته باشد، شاید آن وقت می توانستم وقتی کسی از معنی زندگی حرف می زند، حس نکنم که خشمم را نمی توانم کنترل کنم.

به میم گفتم که حالم خیلی خوب نیست. گفتم که به رفتن فکر می کنم. همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم.  کمی هم حرف زدیم. این هم بالاخره قدمی بود.

امروز کمتر از همیشه به موبایلم سر زدم که ببینم پیغامی نداشته باشم. پیش خودم فکر کرده بودم که این دفعه که دیدمش، حالا یا وقت قهوه خوردن یا هر وقت دیگر، ازش بپرسم که معنی این رابطه چیست. الان فکر می کنم که نپرسم بهتر است. آدم وقتی می پرسد که بخواهد بداند، من هنوز نمی خواهم بدانم!

به حریم خلوت خود شبی، چه شود نهفته بخوانی ام؟

میم مثل همیشه هزار تا ددلاین دارد و کارهایش را به ترتیب جلو می برد. من هم حواسم کلا از زندگی و ریسرچ و همه چیز پرت است. دنبال خانه و ماشین آن طرف قاره امریکا می گردم و مدام به این و آن ایمیل می زنم. شب ها دیر می آیم خانه. وسواس وزن گرفته ام و مدام برنامه ریزی می کنم که تا کی چقدر وزنم را کم کنم. خودم را تصور می کنم که یک ماه دیگر که پ را دیدم بهم بگوید چقدر لاغر شده ای و من برنده سال گذشته باشم. من و پ همیشه در حال وزن کم کردن ایم آخر. خیلی هم موفق نیستیم طبعا که ماجرا همچنان ادامه دارد. آن قدر این مسابقه اثر بخش بود که سال گذشته که ورزشهایمان را به هم می گفتیم، مثل اسب ورزش می کردیم! همین حالا هم باید خودم برنده مسابقه باشم ولی باز هم حرص می زنم که شاید برنده تر باشم…

شب مهمانی دعوتیم. میم احتمالا نمی آید. کارش زیاد است. بهم گفته که خودم بروم. پیش خودم فکر می کنم که این حس جدا شدگی و این عدم تعلق، این که همیشه حس می کنم که تنها هستم و رابطه ای چندان بینمان نیست برای این است که معمولا در شرایط این چنینی خودم تنها این طرف و آن طرف می روم. به زوج های دیگر که نگاه می کنم، می بینم که در تمام مناسبت های اجتماعی با هم اند. ما نیستیم. فکر کردم شاید اگر نروم و خودم را این طور تنها با بقیه مقایسه نکنم، شاید حسم بهتر شود.

یک موجود شیطان هم آن زیر بهم می گوید که حالا که میم نیست، می توانم با دوستم بروم بیرون. مهمانی را بی خیال. گوش نمی کنم به حرفش. احتمالا تنها بروم مهمانی. احتمالا هم دوباره یک روز صبح بعد از این که میم از خانه رفت بیرون، یک لحظه واقعیت احاطه ام کند و خودم را ببینم که این طور وسط این ماجرا گیر کرده ام و مدام دارم به ترک کردن بهترین دوست زندگی ام فکر می کنم. بعد بنشینم روی تخت، ضجه بزنم و گربه ام با تعجب نگاهم کند و بعد بیاید نزدیک تر و خودش را به پاهایم بمالد. لمسش کنم و هر بار از نرمی پوستش تعجب کنم و خوشم بیاید که او را دارم.

کنار مزرعه آبجویم را مزه مزه می کنم …

برایم نوشته که یک مزرعه ارگانیک دارند و یک استودیو را در کنارش اجاره می دهند. تصویر مزرعه و مبل های حصیری را هم گذاشته و نوشته که دوست دارند که بعد از کار بنشینند در سایه و آبجو یا شراب بخورند. اتاقی که برای اجاره دارد، اجاق گاز ندارد ولی می توانم از آشپزخانه آنها استفاده کنم. یک سگ گلدن ریتریور هم دارند. قیمتش مناسب است و تصور گپ زدن با مزرعه داران و نوشیدن آبجوی خنک خیلی وسوسه انگیز است. در تصویری که در ذهن دارم، یک کلاه حصیری هم روی سرم است. مشکلش این است که خیلی دورافتاده است و فاصله اش با کارم خیلی زیاد.

امسال تابستان می روم یک جای خیلی دور برای کار تابستانی. خیلی اتفاقی جور شد. به سه ماه مرخصی از این زندگی احتیاج دارم.

عصر دارم می روم سینما. تنها نیستم. نمی فهمم دارم چه کار می کنم. اصلا نمی فهمم چطور آدمی با من میاید سینما. فعلا که خودمان را به نفهمی زده ایم. پیش خودم مدام فکر می کنم که رابطه نمی تواند فقط دوستی باشد. وقتی با یکی جور دیگری شروع کرده باشی، به هر حال نسبت بهش حس و حال دیگری داری. دلم می خواست تلفن را برمی داشتم و قرار را به هم می زدم. به زودی حداقل یک نفر این وسط خیلی خیلی آسیب می بیند. فکر کنم دیگر باید تمامش کنم.

زیرورو

نشسته ام در یک کافه در یک شهر جنوبی کوچک. رادیو موسیقی محلی با لهجه کشدار جنوبی پخش می کند. بیرون هم باران می بارد. آنقدر معتاد قهوه بعد از ظهر بودم که مجبور شدم عصر یکشنبه از خانه بزنم بیرون. قهوه مان تمام شده بود و آن سردرد و پشت درد ناشی از اعتیاد کافیین داشت شروع می شد. دوست هندی ام را دعوت کرده ام شام. قیمه و کوکوسبزی پخته ام. به طور احمقانه ای هم به هردوشان خیلی فلفل زده ام. حتی دستم رفت به سمت کاری که کمی به قیمه اضافه کنم که دیدم این خیانت بزرگ به قیمه را نمی توانم تاب بیاورم. یاد بچگی ها افتادم که چقدر برای مامان سخنرانی کرده بودم که حق ندارد به غذا کاری اضافه کند. کاری مامان را یاد مادربزرگش می انداخت که از هر انگشتش یک هنر فوران می کرده. ظاهرا او این سنت گند زدن به طعم غذا را پایه گذاری کرده بود. مامان راضی شده بود دست بردارد. من هم تصمیم گرفتم کمی با این میل ارایه کردن خودم مبارزه کنم. قرار است غذای ایرانی بپزم دیگر. قرار نیست که کاری کنم که دوستم عاشق کوروش کبیر بشود!

حس عجیبی در من هست که پر از تناقض است. یک طوری ناشی از تناقض های بزرگ. همیشه نه، ولی خیلی وقت ها دوست دارم آشپزی کنم یا حتی شیرینی بپزم. از طرفی از این تصویر زنی که آشپزی اش خوب است خوشم نمی آید. حالم خراب می شود وقتی کسی در جمع از دست پختم تعریف می کند. حس می کنم گم می شوم. تصویرم از خود این آدم نیست. نمی توانم این تصویرهای زن خانه دار و بچه دار را از زن حرفه ای و تحصیل کرده جدا کنم. فکر می کنم این دو در یک قاب جا نمی گیرند و وقتی کسی در آن قاب جایم می دهد، تمام شخصیت حرفه ای و تمام بودنم را زیر سوال می برد. خلاصه این جهان سوم را با خودم حمل می کنم. خیلی سنگین می شود گاهی و خیلی سخت است کنار آمدن با این همه سنگینی.

در منتهای ینگه دنیا در یک کافه آرام قهوه ام را مزه می کنم و به جهان سومی فکر می کنم که هویتم را شقه شقه کرده، آشپزخانه و اتاق خوابم را اشغال می کند و با این که او دست از سر من برداشته، من نمی توانم دست از سرش بردارم.

آیا خوشحالیم؟

بیرون باران می بارد و چ کنارم نشسته. یکی در میان سرفه می کند و ساندیچ کوفته قلقلی لعنتی اش را گاز می زند. بوی پنیر و سس گوشت می آید و نانی که مطمئن ام مزه مصیبت می دهد. این سر کلاس نهار خوردن چ را اصلا نمی فهمم. کلا در حلق من غذا می خورد.

دیشب با هم رفتیم شام بخوریم. من نهار هم نخورده بودم. بهش گفته بودم که چند روز پیش با یک دختر بلوند دیگر دیده ام اش. حرصش در می آید از این حرف من. گفت که قرار است دختره برایش شام بخرد و پیشنهاد من این است که کجا بروند. گفتم فلان جا. خیلی فضای داخلش رمانتیک است. داشتم خودم را در حال شراب خوردن با کسی تصور می کردم. خلاصه گفتم که هر کسی که طراحی اش کرده کارش را خیلی بلد بوده. از ضمیر مونث استفاده کردم. خب طبعا قدم بعدی این بود که چ بهم تذکر بدهد که باید بگویم he or she. برایش توضیح دادم که ما ضمیرمان مونث و مذکر ندارد و برای همین برایم سخت است و باید تمرین کنم. شام که خوردیم چ گفت یه چیزی خیلی سورپرایزش کرده. دوست دختر برادرش حامله است و قرار است دو هفته دیگر عروسی کنند. خیلی با سرعت. من و میم هم که داشتیم عروسی می کردیم، مژده کثافت پرسیده بود که عجله برای چیست و نکند حامله ای. چ می گفت آمادگی عموشدن ندارد. منم بهش خندیدم!

یک چیزی را متوجه شده ام. آدم نباید از خودش زیاد سوالهای کلی بپرسد. هر طور که حساب کنید جواب سوال کلی چیز غمناکی است. مثلا واقعا کی می توانیم از خودمان بپرسیم که آیا خوشحالیم یا نه و جوابمان مثبت باشد؟ می توان پرسید که فلان مهمانی خوش گذشت یا نه و جواب هرچه که باشد مهم نیست. حالا یک مهمانی بوده دیگر …